آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

جوجه های مامان

هشت ماه گذشت

1393/8/28 2:06
نویسنده : مامان
181 بازدید
اشتراک گذاری

یه ماه دیگم با سرعتی باور نکردنی گذشت.

وقتی به عقب برمیگردم و عکس و فیلمای یه ماهگیه آرشو میبینم اصلا باور نمیشه این همه وقت ازش گذشته.

حتی یادمم نمیاد که آرش چه شکلی بود و چی کارا میکرد.

دیشب یه فیلمشو نگاه میکردم.یه ماه یا ماه و نیمش بود.اون موقع با شیشه شیر میخورد.

خدای من چه کوچولو بود.چقدر با الانش فرق داشت.خیلی تغییر کرده.ولی خیلی با مزه بود.اینقد قربون صدقش میرم که نگو.

اون موقع چقد آروم بود.خیلی کم گریه میکرد.ولی الان ماشالا حسابی شیطون شده.نمیتونم یه لحظه ولش کنم.تا دلتم بخواد گریه میکنه.البته فقط وقتایی که خوابش میاد.تا بخوابه منو دیوونه میکنه.

تقریبا دو هفته پیش بود که چهار دست و پا رفتنو شروع کرد.اونم خیلی کم.یه چند قدم میرفت بقیشو سینه خیز میرفت.الان خیلی خوب و راحت چهار دست و پا میره.تقریبا دیگه سینه خیز نمیره.

همش دوس داره بلند شه.دستش به هر جا برسه بلند میشه.مبل باشه پایه میز یا صندلی باشه در باشه پای خودمون باشه!کامل بلند میشه و سرپا وایمیسه ولی دیگه نمیتونه بشینه.خندونک

وقتی خودمون دو تایی خونه ایم باید کنارش بشینم.تا پیششم با اسباب بازی یا وسایل خونه سرگرم میشه.همینکه پا میشم میرم دنبالم راه میفته میاد و از پشت پاهامو میگیره و بلند میشه و گریه میکنه تا بغلش کنم.تعادلم نداره همش تکون میخوره.به هیچ کاریم نمیرسم.

طفلکی پسرم سرما خورده.روز بعد از عاشورا (چهارده آبان چهارشنبه) رفتیم بازار.باد سردی میومد.تا برگشتیم دماغش قرمز شده بود.اون موقع خونه پدر همسری بودیم.شبم برگشتیم خونه خودمون.چون چند روز خونه نبودیم خونه حسابی سرد بود.تازه یه بخاری رو روشن گذاشته بودیم.اون شب دماغش کیپ شد و حسابی سرما خورد.بعد از چند روز سرفه هاش شروع شد.تو خواب چنان سرفه میزد که دلم براش کباب بود.بعضی وقتا از زور سرفه گریه میفتاد.دو بار بردمش دکتر.مامانم چند بار آب هسته به بهش داد برا سرفش خوب بود.دو شب سرفه هاش قطع شد.غروب رفتیم بیرون کمی سرد بود باز کمی سرفه زد!الان دو هفتس که سرما خورده هنوزم کامل خوب نشده.آبریزش بینی داره.اشتهاشم خیلی کم شده بود.چند شب که اصلا تو خواب شیر نمیخورد.چشمش نکنم بهتر شده.

وقتی گشنش میشه با گریه میگه مم!!نمیدونم اینو چطور یاد گرفته.ما تا حالا اینطور چیزی بهش نگفتیم.همونطور با حالت گریه و ناراحتی میگه ماما یا بابا.خیلی جالب میگه.

نمیدونم چرا خیلی به غذاهای مخصوص خودش علاقه نشون نمیده.بار اول که میخوره دوس داره.ولی بار دوم حالش بهم میخوره!البته همیشه اینطوری نیست.یه چند باریه بهش ماست میدم.خال خالی میخوره ولی بریزم رو غذا حالش بهم میخوره و نمیخوره.

کوچیکتر که بود وقتی لباسشو عوض میکردم آروم وایمیساد.ولی الان...لباسشو در میارم آروم وایمیسه ولی میخوام لباس تنش کنم گریه میکنه و همش وول میخوره.

هر جا میبرمش حسابی دلبری میکنه.طوریه که همش بهم میگن نبرش جایی چشمش میکنن.یه روز تو مغازه بودم.یه خانومه چشمش افتاد به آرش آروم به دختری که همراش بود گفت ماشالا.البته با حالت کشیده گفت!دیگه حرفشو ادامه نداد.متوجه شد که من شنیدم.

با کسیم تعارف نداره.هر کی تو خیابون باهاش بگه بخنده میره بغلش.کلی براش ذوق میکنن.حتی پسرا!!

یکی از همسایه های مامانم اینا هر بار آرشو میبینه میگه از این سنگ آبیا براش بنداز.شاید یکی از روی خوبی چشمش کنه!

کارای جالبی میکنه.صداهای جالبیم از خودش در میاره.از دیروز داره به خودش فشار میاره حرف بزنه ولی نمیتونه.آخرش میگه گه.

بیشتر میگه گه.حرف زدنش خیلی با مزس.حیف قابل نوشتن نیست.الانا دیگه قشنگ میشینه.بعضی وقتا که نشسته و سرگرمه اگه ذوق کنه تو همون حالت میپره!طوری که فقط ساق پاش رو زمین میمونه!

بازی اتل متلم دوس داره.میذارمش روبروی خودم و باهاش اتل متل بازی میکنم.آرشم کلی ذوق میکنه و پاهاشو بهم میکشه.اوایل که بازی میکردیم بیشتر عکس العمل نشون میداد.ذوق میکرد و دست و پاشو تکون میداد.

آرشم مثل همه بچه های این دوره بیشتر با وسایل خونه سرگرم میشه تا با اسباب بازی!با اسباب بازیاشم بازی میکنه ها ولی با هرچیم دم دستش بیاد سرگرم میشه.حتی با شارژر موبایل!

وقتی بابامو میبینه حسابی ذوق میکنه و خودشو رو زمین ولو میکنه و حسابی دست و پا میزنه.

امروز خونه مامانم اینا بودیم.بعد از ظهر من و آرش خوابیدیم.وقتی آرش بیدار شد من خیلی خوابم میومد.خواهرم آرشو گرفت من دوباره خوابیدم.یه ساعت و نیم بعد بابام بیدارم کرد گفت دیگه خسته شدم از کت وکول افتادم پاشو بگیرش!نمیدونم چرا اینقد زیاد خوابیدم.مامانمم خونه نبود.بابام خواهرمو برده کلاس آرشم با خودش برده بود!منم همش خواب بودم.خندونک

الان که دارم اینارو مینویسم ساعت از دو گذشته.فردا خیلی کار دارم.الان بهترین موقع برا نوشتن بود.فردا شب مهمون دارم.خاله هامو داییمو مامانم اینا قراره بیان.بعد از ظهرشم سفره حضرت فاطمه دعوت دارم.بیشتر کارامو امشب انجام دادم.بقیشم میمونه برا فردا.

آرش روز چهارشنبه بیست و هشت اسفند به دنیا اومد.این ماهم بیست و هشتم شده چهارشنبه.

آرش جونم هشت ماهگیت مبارک باشه نفسم.روز به روز داری بزرگتر میشی گل من.میدونم یه روزی دلم برای این وقتات حسابی تنگ میشه.

خدا همیشه پشت و پناهت باشه.امیدوارم تو زندگیت هر چی میخوای به دستش بیاری.سعی کن همیشه فروتن باشی.تو زندگیت هیچ وقت خدا رو فراموش نکن.

دوست دارم همه کسم.دوست دارم نفسم.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مهزاد مامان عرفان
28 آبان 93 18:06
سلام عزيزم مباركه 8ماهگي جوجه مامان گل پسري ارش جون. عرفان هم داره 7 ماهه ميشه
مامان
پاسخ
سلام عزیزم.ممنونم.ماشالا عرفانم بزرگ شده.خدا براتون نگه داره.
خاله مهديه
2 آذر 93 1:39
سلام مامان مهربون ..اميدوارم هر جا هستين خوب و خوش باشين همه مطالب اين پستتون رو خوندم .خيلي برام جالب بود چون آرش جون كارهاش خيلي به فاطيما شبيه شده .من واقعا هر چي نوشتين رو درك كردم و متوجه شدم .جالب اينكه هر دوشون هم سرما خوردن پست ايندفعه من كمي شبيه به پست شما شده هههه كاش عكساي قشنگشم ميذاشتي برامون دلم ميخواد بدونم اين روزا آرش جون چه شكلي شده . مراقب پسري باشيد بوسسس
مامان
پاسخ
سلام عزیزم.ممنونم.پسر شیطون من وقت هیچ کاریو نمیذاره.ساعت یک خوابوندمش،آقا بعد از نیم ساعت با گریه بیدار شده،الانم داره بازی میکنه!ساعت نزدیک دو و نیمه!خوابشم میادا ولی نمیخواد بخوابه.اینم روزگاره منه. حتما عکساشم میذارم.مرسی که بهمون سر میزنی.
مهزاد مامان عرفان
2 آذر 93 19:09
سلام ماماني. ارش بهتره؟ عزيزم من روزاي محرم عرفان رو زياد بيرون نبردم. كل عاشورا و تاسوعا بيرون نرفتيم. فقط يه شبرخواران كه جمعه بود رفتيم كه هوا خوب بود و يه 7 محرم شب رفتيم مسجد ديديم سرده زودي برگشتيم. توي خونه خيلي راحتيم. باز باباي عرفان سرما خورده بود ازش به من و از من به عرفان سرايت كرد ولي نه تب داشت و نه بيحال بود. بلكه سرفه ميكرد و ريه اش خس خس ميكرد. يبار بردم دكتر زياد مشكلي نداشت. و امروز بردم كه شربت ازيترومايسين خارجي و شربت گايانافيزين خلط اور نوشته. فعلا دارم داروشو ميدم. دكترش گفت اگه خوب نشد دوباره بيارش داروي قويتر بدم. اميدوارم زودتر خوب بشه انشالله ارشم كاملا خوب بشه. اما اين فصل فصل بردن بچه بيرون نيست. مگر بهداشت و دكتر. مراقب باش
مامان
پاسخ
سلام عزیزم.منم خیلی آرشو بیرون نمیبرم.مگر اینکه کاری داشته باشیم.مونده رو دلم که برم بیرون بگردم. آرشم خدا رو شکر بهتره.دیگه دارو بهش نمیدم.دو شیشه شربت سرماخوردگی بهش دادم.یه شربت سرفه هم داشت با قطره بینی.آرش خیلی کم غذا شد.خیلی کم شیر میخورد.از ظاهرش پیداس که این دو هفته سرماخوردگی چی کارش کرد.کمی لاغر شد. ایشالا عرفانم زوده زود خوب شه.من اصلا طاقت مریضی بچه رو ندارم.
مامان هلیا
3 آذر 93 2:03
سلام عزیزم،8ماهگی آرش جونی مبارک. چقد این بچه ها رفتارشون مثل همه. وقتی میخوندم که گفتی آرش از پشت پاهات رو میگیره یاد هلیا افتادم، دخملی منم همینطور تا کنارشم قشنگ بازی میکنه همین که برم به کارام برسم دنبالم میاد و چنان گریه ای میکنه که نگو راستی مامانی حواست به دندونای آرش جونی هم باشه، هلیا واسه ی هر دندانی که در آورد سرما خوردگی و آبریزش بینی داشت وقتی هم میبردم دکتر میگفتن چیزی نیست سالم. سالمه.میگم شاید آبریزش بینی گل پسری هم واسه دندوناش باشه
مامان
پاسخ
سلام گلم.ممنون عزیزم.وای اصلا به کارام نمیرسم.هیچکیم تا نبینه باور نمیکنه. فعلا که خبری از دندوناش نیست.همش انگشتش تو دهنشه.میگن مال دندونشه.تا ببینیم دندون در میاره.