هشت ماه گذشت
یه ماه دیگم با سرعتی باور نکردنی گذشت.
وقتی به عقب برمیگردم و عکس و فیلمای یه ماهگیه آرشو میبینم اصلا باور نمیشه این همه وقت ازش گذشته.
حتی یادمم نمیاد که آرش چه شکلی بود و چی کارا میکرد.
دیشب یه فیلمشو نگاه میکردم.یه ماه یا ماه و نیمش بود.اون موقع با شیشه شیر میخورد.
خدای من چه کوچولو بود.چقدر با الانش فرق داشت.خیلی تغییر کرده.ولی خیلی با مزه بود.اینقد قربون صدقش میرم که نگو.
اون موقع چقد آروم بود.خیلی کم گریه میکرد.ولی الان ماشالا حسابی شیطون شده.نمیتونم یه لحظه ولش کنم.تا دلتم بخواد گریه میکنه.البته فقط وقتایی که خوابش میاد.تا بخوابه منو دیوونه میکنه.
تقریبا دو هفته پیش بود که چهار دست و پا رفتنو شروع کرد.اونم خیلی کم.یه چند قدم میرفت بقیشو سینه خیز میرفت.الان خیلی خوب و راحت چهار دست و پا میره.تقریبا دیگه سینه خیز نمیره.
همش دوس داره بلند شه.دستش به هر جا برسه بلند میشه.مبل باشه پایه میز یا صندلی باشه در باشه پای خودمون باشه!کامل بلند میشه و سرپا وایمیسه ولی دیگه نمیتونه بشینه.
وقتی خودمون دو تایی خونه ایم باید کنارش بشینم.تا پیششم با اسباب بازی یا وسایل خونه سرگرم میشه.همینکه پا میشم میرم دنبالم راه میفته میاد و از پشت پاهامو میگیره و بلند میشه و گریه میکنه تا بغلش کنم.تعادلم نداره همش تکون میخوره.به هیچ کاریم نمیرسم.
طفلکی پسرم سرما خورده.روز بعد از عاشورا (چهارده آبان چهارشنبه) رفتیم بازار.باد سردی میومد.تا برگشتیم دماغش قرمز شده بود.اون موقع خونه پدر همسری بودیم.شبم برگشتیم خونه خودمون.چون چند روز خونه نبودیم خونه حسابی سرد بود.تازه یه بخاری رو روشن گذاشته بودیم.اون شب دماغش کیپ شد و حسابی سرما خورد.بعد از چند روز سرفه هاش شروع شد.تو خواب چنان سرفه میزد که دلم براش کباب بود.بعضی وقتا از زور سرفه گریه میفتاد.دو بار بردمش دکتر.مامانم چند بار آب هسته به بهش داد برا سرفش خوب بود.دو شب سرفه هاش قطع شد.غروب رفتیم بیرون کمی سرد بود باز کمی سرفه زد!الان دو هفتس که سرما خورده هنوزم کامل خوب نشده.آبریزش بینی داره.اشتهاشم خیلی کم شده بود.چند شب که اصلا تو خواب شیر نمیخورد.چشمش نکنم بهتر شده.
وقتی گشنش میشه با گریه میگه مم!!نمیدونم اینو چطور یاد گرفته.ما تا حالا اینطور چیزی بهش نگفتیم.همونطور با حالت گریه و ناراحتی میگه ماما یا بابا.خیلی جالب میگه.
نمیدونم چرا خیلی به غذاهای مخصوص خودش علاقه نشون نمیده.بار اول که میخوره دوس داره.ولی بار دوم حالش بهم میخوره!البته همیشه اینطوری نیست.یه چند باریه بهش ماست میدم.خال خالی میخوره ولی بریزم رو غذا حالش بهم میخوره و نمیخوره.
کوچیکتر که بود وقتی لباسشو عوض میکردم آروم وایمیساد.ولی الان...لباسشو در میارم آروم وایمیسه ولی میخوام لباس تنش کنم گریه میکنه و همش وول میخوره.
هر جا میبرمش حسابی دلبری میکنه.طوریه که همش بهم میگن نبرش جایی چشمش میکنن.یه روز تو مغازه بودم.یه خانومه چشمش افتاد به آرش آروم به دختری که همراش بود گفت ماشالا.البته با حالت کشیده گفت!دیگه حرفشو ادامه نداد.متوجه شد که من شنیدم.
با کسیم تعارف نداره.هر کی تو خیابون باهاش بگه بخنده میره بغلش.کلی براش ذوق میکنن.حتی پسرا!!
یکی از همسایه های مامانم اینا هر بار آرشو میبینه میگه از این سنگ آبیا براش بنداز.شاید یکی از روی خوبی چشمش کنه!
کارای جالبی میکنه.صداهای جالبیم از خودش در میاره.از دیروز داره به خودش فشار میاره حرف بزنه ولی نمیتونه.آخرش میگه گه.
بیشتر میگه گه.حرف زدنش خیلی با مزس.حیف قابل نوشتن نیست.الانا دیگه قشنگ میشینه.بعضی وقتا که نشسته و سرگرمه اگه ذوق کنه تو همون حالت میپره!طوری که فقط ساق پاش رو زمین میمونه!
بازی اتل متلم دوس داره.میذارمش روبروی خودم و باهاش اتل متل بازی میکنم.آرشم کلی ذوق میکنه و پاهاشو بهم میکشه.اوایل که بازی میکردیم بیشتر عکس العمل نشون میداد.ذوق میکرد و دست و پاشو تکون میداد.
آرشم مثل همه بچه های این دوره بیشتر با وسایل خونه سرگرم میشه تا با اسباب بازی!با اسباب بازیاشم بازی میکنه ها ولی با هرچیم دم دستش بیاد سرگرم میشه.حتی با شارژر موبایل!
وقتی بابامو میبینه حسابی ذوق میکنه و خودشو رو زمین ولو میکنه و حسابی دست و پا میزنه.
امروز خونه مامانم اینا بودیم.بعد از ظهر من و آرش خوابیدیم.وقتی آرش بیدار شد من خیلی خوابم میومد.خواهرم آرشو گرفت من دوباره خوابیدم.یه ساعت و نیم بعد بابام بیدارم کرد گفت دیگه خسته شدم از کت وکول افتادم پاشو بگیرش!نمیدونم چرا اینقد زیاد خوابیدم.مامانمم خونه نبود.بابام خواهرمو برده کلاس آرشم با خودش برده بود!منم همش خواب بودم.
الان که دارم اینارو مینویسم ساعت از دو گذشته.فردا خیلی کار دارم.الان بهترین موقع برا نوشتن بود.فردا شب مهمون دارم.خاله هامو داییمو مامانم اینا قراره بیان.بعد از ظهرشم سفره حضرت فاطمه دعوت دارم.بیشتر کارامو امشب انجام دادم.بقیشم میمونه برا فردا.
آرش روز چهارشنبه بیست و هشت اسفند به دنیا اومد.این ماهم بیست و هشتم شده چهارشنبه.
آرش جونم هشت ماهگیت مبارک باشه نفسم.روز به روز داری بزرگتر میشی گل من.میدونم یه روزی دلم برای این وقتات حسابی تنگ میشه.
خدا همیشه پشت و پناهت باشه.امیدوارم تو زندگیت هر چی میخوای به دستش بیاری.سعی کن همیشه فروتن باشی.تو زندگیت هیچ وقت خدا رو فراموش نکن.
دوست دارم همه کسم.دوست دارم نفسم.
![]()



هشت ماه گذشت
